شاید فردا خیلی دیر باشد !!!

روز جمعه بود درست دهم شهریور ماه سال  1391 ، احساس غریبی داشتم سخت دل تنگ بودم بدون اینکه مشکل خاصی داشته باشم . کم حوصلگی می نمودم ، نفسم بالا نمی اومد احساس می کردم حادثه ی غمگین مرا تعقیب می کنه دل نگران بودم برا ی آرامش  ذکرمی گفتم ، صلواتی ، استغفاری ، ولی با وجود آرامش ، باز سایه شوم  غم و غصه و دل نگرانی را احساس می کردم انگار منتظر یک اتفاق  بد و غم انگیزی هستم گاه در خود فرو می رفتم و سکوت اختیار می کردم و حرفی نمی زدم ، مات و مبهوت  و حیران بودم .

بچه ها می گفتن بلن شین بریم بیرون حال و هوات عوض شه یه نفسی تازه کن ولی حالشو نداشتم - البته کمی هم سرم درد می کرد طوری که حال گردش و صحبتو  ازم گرفته بود والا ذاتاً خوش دارم که بیشتر به آیه «« سیروا فی الارض  »» عمل نمایم - .

یک لحظه در حالی که با دل تنگی و دلی مملو از غم و اندوه و سر درد و بی رمقی دست و پنجه نرم  می کردم ناگهان به یاد مادر م - که  در قم بودن - افتادم چون خودم حال و حوصله درست و حسابی داشتم  از حاجیه خانم (همسرم ) خواستم  که یه تماسی با قم با مادرم بگیرن و از حالش جویا  بشن ، حاج خانم گف میخای من شماره ی موبایلشو بگیرم تو حرف بزن ، کفتم نه  خودت حرف بزن  ببین حالش چطوره ، طب سنتی  موثر شده نشده  قلبش زیاد درد نمی کنه ، ضمنا از زحمات همشیره و  حاج صمد - دامادمون - هم تشکر کن  و سلام منو براشون برسون ...

 القصه درست ساعت 4 بعد از ظهر بود  حاج خانم موبایلشو برداشت به مادرم زنگ زد  - مادرم هم معمولا  به تلفنشون سریع جواب می داد تا گوشیش زنگ می زد  فوراً بر می داشت - بالاخره ارتباط  بر قرار شد همسرم با مادر م مشغول حال و احوال پرسی شدن منم گوش می کردم  بگی نگی صدای مادرمو  می شنیدم ولی به سبب سر درد و بی حوصلگی و گرفتگی صدا نخواستم صحبت کنم  و مادرم می گف حالش خوبه طب سنتی و زالو درمانی مفید واقع شده - هم برا قلبش و هم برا قندش -  

ولی چند ساعت بعد فریاد و فغانم بلند شد با  قلبی شکسته و مملو از  آه و حسرت  میگفتم : کاش منم با هاش حرف می زدم چرا حرف نزدم ؟ چرا تنبلی کردم ؟  حسرت غفلت وجودم را به یغما می برد و غم و اندوه قلبم را سخت می فشرد !! با خود گفتم  این درد و حسرت باید  تا ابد در قلبم بماند تا مایه عبرت و تنبیه و تنبُّه گردد .و لی اکنون دیگر چه سود ؟؟ مادرم رفته !! از فرش به عرش سفرکرده !! برا ی همیشه  عالم خاکی را به درود گفته است  !!!  سخت غافل گیر شدم و با دلی لبریز از غم و اندوه می گفتم :

 من از  کجا می دونستم که این آخرین ارتباط من و مادرمه  ؟؟ 

 من از کجا می دونستم دیگه فرصتی نیس که به مادرم زنگ بزنم و باهاش صحبت کنم ؟؟؟  

من از کجا می دونستم که  مادرم چند ساعت بعد به عالم ملکوت پرواز داره  و برای همیشه از ما خدا حافظی  خواهد کرد ؟؟؟  

من  از کجا می دونستم مادرم  بی خبر راهی دیار غربت و تنهایی خواهد شد و داغ حسرت دیدن دیدارش را و شنیدن حرفای زیبایش را  بر قلبمان خواهد گذاشت ؟؟؟  

من از کجا می دونستم دیگه خیلی دیر شده امکان دیدارش نیست ؟ 

 مادرم برای همیشه شهر مرند و خانه و کاشانه خویش را بدرود گفته  هیچ وقت دیگر بر نخواهد گشت ؟؟!!

دوستان عزیزان واسه مادرم مرثیه نمیگم بلکه برای خودم و دوستام  سرود تذکر و هشدار می سرایم  ، صد ها تذکر و هشدار برا ی خودم  و یک تذکر و هشدار برای شما دوستان  عزیز و گلم که این سطور را می خوانید. 

  غرض از این غمنامه این است که همیشه باید  مراقب باشیم ، همیشه باید مراقب و محاسب  اعمالم و رفتار و گفتار مان باشیم . شاید دیگر فرصتی برای جبران نباشد .

اگر بر کسی بدی کرده ایم ،

 اگر قلب کسی را شکسته ایم،

اگر نابینا به چاه افتاده و ما نشسته ایم .

اگر دست  کسی را بی جهت بسته ایم . 

 اگر واجبی را ترک نموده ،حرامی را حلال کرده ایم . 

 همین لحظه برا ی  جبران شان  قیام نماییم و عزم مان را جزم کنیم . کمر همت ببندیم با بد اخلاقی ها و نا زیبایی ها  بجنگیم . علیه ظلم و ستم و تند خویی و تند گویی بتازیم و خانه مهر و محبت و عشق و عاطفه آباد سازیم  .

چرا که  شاید فردا خیلی دیر باشد . پای مان در قیامت گیر باشد آری عزیزان  فرصت به سرعت می رود ، و زمان به تندی می دود ، مرگ شتابان به  می رسد »»  

******************

یا مَن بدنیاه اشتغل         قد غرُّه طول الامل

الموت یاتی بغتهً             والقبر صندوق العمل

**********

دائم گل این بوستان شاداب نمی ماند

در یاب ضعیفان را در وقت توانایی

*****************

ده روز مهر گردن افسانه است و افسون

 نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا