حکایتی شنیدنی
حکایتی شنیدنی
خروس و شيرى باهم رفيق شده و به صحرا رفته بودند . شب که شد خروس برای خوابيدن روى يک درخت رفت و شير هم پاى درخت دراز کشيد . هنگام صبح خروس مطابق معمول شروع به خواندن کرد . روباهى که در ان حوالى بود به طمع افتاد و نزدیک درخت امده و به خروس گفت بفرمائيد پائين تا به شما اقتدا کرده و نماز جماعت بخوانيم!
😉☺️
خروس گفت : همان طورى که مى بينى بنده فقط مؤذن هستم ، پيش نماز پاى درخت است او را بيدار کن .. 😌😀
روباه که تازه متوجه حضور شير شده بود ، با غرش شير پا به فرار گذشت .
خروس پرسید : کجا تشريف مى بريد? مگر نمى خواستيد نماز جماعت بخوانيد? روباه در حال فرار گفت : دارم مى روم تجدید وضو کنم😂
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۴ ساعت 8:1 توسط حبیب غفاری
|